|
کوه پرسید: زِ رود به اميد ظهور
چند روز بود كه حالم سر جاش نبود. فكر مي كردم حساسيته تا اين كه ديشب حالم بدتر شد. مي خواستم به مامانم بگم فردا نرم مدرسه اما گفتم صبر كنم بهتره . سر سفره مامانم يه تعارف زد كه مي خواي فردا نري مدرسه ؟ منم كه منتظر فرصت بودم گفتم آره! :دي بعد از چند دقيقه گفت : مطمئني نمي خواي بري مدرسه؟ گفتم آدم بايد رو حرفايي كه مي زنه فكر كنه. مطمئنم كه نمي خوام برم مدرسه! 2 تا :دي الانم تنها چيزي كه دلم براش مي سوزه رياضي خانم . الفِ كه از دست دادم. ولي خب مي شينم تكليفامو بروز مي كنم تا بالاخره بعد از دو هفته تلاش به مدرسه برسم! به اميد ظهور! پ.ن بي ربط: نوشتم كه وبلاگم خاك نخوره! پ.ن خيلي بي ربط: هدي دوست مامانت خيلي توپه ... عاشقشم! پ.ن بي ربط3 : تاحالا 3000 تومن از معلم المپياده جايزه گرفتم....هفته بعد واسم كتاب مياره!:دي
پنج شنبه حالم خيلي بد بود. قلبم تو سينه ام خيلي سنگيني مي كرد. اتفاقاتي كه شباي قبل اوفتاده بود عامل اين قضيه بود. اون قدر حالم بد بود كه حتي كشته شدن يه پليس جوون تو يه فيلم سينمايي فوق العاده مسخره ( قول ... نمي دونم ديدين يا نه!) ديوونه ام كرده بود. اولين باري بود كه معني "سنگين شدن قلبو" درك مي كردم! احساس مي كردم هر آن ممكنه سينه ام منفجر بشه...سخت نفس مي كشيدم... نمي دونم چرا اين جوري شدم. حتي با ديدن چشماي خيس يه بازيگر تو يه سريال بي اهميت بهم مي ريزم. نفس بالا نمياد. قلبم سنگين مي شه. خدايا خودت يه كاري كن. تويي كه مي توني.اگه بايد اين وضعيت ادامه پيدا كنه طاقتشو بده... به اميد ظهور
امروز يه چيزي شنيدم كه متعجبم كرد. اصلا ناراحت نشدم ولي هنوز از چيزي كه شنيدم هنگم! به اميد ظهور!
واي بچه ها ما شنبه بايد بريم مدرسه..! (جمله مسخره ايه چون تمام محصلين كشور شنبه ها مي رن مدرسه! ولي ما به عنوان اولين روز مي ريم و تازه دو زنگ اول رياضي داريم.) قراره جواب امتحانامونو بدن!:دي امروز عصري رفتيم پارك لاله. حال مامانم بد بود مي خواستيم حال و هواش عوض شه كه خدارو شكر شد. بعد از چند سال بابام و مخصوصا با مامانم بازي كردم. خيلي حال داد. بعد رفتيم بازارچه پارك لاله يه ذره چيز ميز بخوريم. جاي شما خالي خيلي چسبيد. وقت برگشت به مامانم گفتم : آخ جون فردا جمعه اس نمي ريم مدرسه. مامانم خندش گرفت و گفت بذار لااقل يه روز بري مدرسه بعد بگو. راست بنده خدا ضايع اس ولي خب من يكمي مي ترسم از امسال. خيلي خر خوني داره. نگرانم وسط سال ببرم! خيلي دلم مي خواد برم مدرسه هااااا ولي دلم نمي خواد دومو بخونم!:دي دعا كنين! به اميد ظهور!
غياث الدين جمشيد كاشاني وفات: 19 رمضان 832 هجري قمري ما كي هستيم؟ چي هستيم؟ اصلا بچه ها ما كجاي كاريم؟ يه پستي گذاشته بودم و توش گفته بودم كه از خدا دورم. انگار ولم كرده. هر وقت بخوام مي تونم ببينمش ولي نمي تونم به طرفش برم اونم نمياد پيشم! شرم دارم از ادامه اش! خدا منو ببخشه. حالم خوب نيست. نمي دونم چيم ،چه كارم؟! اصلا به من مي گن بنده؟؟؟ بنده ي خدا؟ اصلا لايق اين جايگاه هستم كه بخوام بنده اش باشم؟ ولي الله اون قدر بزرگه كه اجازه داده بنده اش باشم! بزرگاني مثل خواجه نصيرالدين و غياث الدين و خيلي هاي ديگه كه الان اسمشون يادم نيس اين همه سختي كشيدن ولي خم به ابرو نياوردن! اون وقت من، يه دختري كه تو ناز و نعمت بزرگ شده و غم اينه كه نمي تونه با دوستاش بره نمايشگاه، از دست خدا دلگيره! به چه حقي؟ چرا اين قدر ... ! غياث الدين بنده خدا بود و مريد مولا. اون قدر بنده و شاگرد خوبي بود كه در ظاهرم مثل مولا شهيد شد! اون بنده اس منم بنده ام. به اون مي گن شيعه ، به منم مي گن شيعه! رواست؟ هر كدوم از شما هارو كه ناراحت كردم ، به مولا قسمتون مي دم حلالم كنين! بچه ها خيلي به دعاتون نياز دارم!
داشتم فكر مي كردم راجع به اين كه متن اين پست رو با چي شروع كنم: نياز داشتم بنويسم . از كي و از چي مهم نيست. فقط مي خوام بنويسم.... دريا: با عظمت، عميق، آبي، خوش نوا، ويلاي شمال از دست رفته و خاطرات شيريني كه ديگه برنمي گردن! حيف شد. نمي دونم ديگه كي مي تونيم بريم پيشش. هر سال تابستون مي ديدمش. دلم خوش بود وقتي عمو و خونواده ميان ايران ميريمشون كه ببينن ايران اون قدرا داغون نيست و ما هم وضع زندگيمون چه جوريه! در واقع يه جوري بهشون نشون بدم به ظاهر ما توجه نكنن! و اين اواخر هم هر وقت اسمش مياد ياد حرف معلم ديني ميوفتم و...(چيزي كه همه كس ظرفيت شنيدن و خوندنشو ندارن. درك نمي كنن پس چيزي نمي نويسم.) قهوه: از بچگي دلم مي خواست بخورم. خيلي امتحان كردم تا شايد خوشم بياد. تلاشم كردم ولي بي فايده بود! كلي مامانم بهم مي خنديد به خاطر اين علاقه. پارسال بالاخره خوشم اومد. البته از نوع آماده اش و با شكر ! هنوز جرات نكردم انواع ديگشو امتحان كنم!!! غرور: يه وبلاگي مريم معرفي كرد توش راجع به انواع غرور نوشته بود! قشنگ بود. غرورو دوس دارم. از نوع عزت نفسش نه چيزي كه تو اين دور زمونه همه جا ريخته. نه از نوع كاذبش! ناظم: خانوم هل فروش ، خانوم عارف(كسي كه مريم خيلي از دستش شكار بود. از رفتارش با منو هدي! : Pكلا حسودي كار خوبي نيست!) ناظم كذايي سال پنجم كه هر زنگ تفريح دست به يقه مي شديمو چندبار شكايتمو به مامانم كرد. منم انگار نه انگار! خانوم حبيبي و خانوم رستمي (خوش قيافه و چيز هايي كه غيبت مي شه) كسي كه دلش مي خواست سرمنو بكنه ( از مليكا بپرسيد:دي) اولين باري بود كه از يه ناظم ترسدم!!!و خانوم محمودي ،خوش تيپ ،جيگر من. تمام راه هاي دور زدن قوانين مدرسه رو بهت مي گه. از صدقه سر ايشون ما تونستيم بيايم خرد! دفتر مدير: هيچ وقت ابهتش منو نگرفت. يه سوال : اصلا دفتر مدير ابهتي داره كه بخواد كسي رو بگيره؟ پارسالم يه چندباري رفتم توش. بهمون چايي هم دادن و ما چون تو جو بوديم نتونستيم به موقع بخوريمش!دوستم كه اصلا لب نزد. منم كه وقتي يخ شده بود خوردم! : دي هلو : ميوه فوق العاده خوشمزه! فقط براي اين ميوه و البته شليل حاضرم از جام بلند شم، بشورمشون و بعد بخورم!:دي خواب: جز سه تفريح اول زندگي. فوق العاده لذت بخش(البته اگه بالش و تشك مناسب وجود داشته باشه). چيزي كه من فقط تو خونه دختر خاله اينا مي تونم تجربه اش كنم. هميشه آينده رو بهم نشون مي ده. يه جورايي زندگي واسم تكرار خوابامه. فقط حيف كه نمي فهمم خوابي كه مي بينم مال چند وقت بعده! در ضمن خيلي سخت به دست مياد! قورمه سبزي: خورشت مشكي(هركي سوالي راجع به اين كلمه داشت بپرسه) مال خانوم جان فوق العاده اس. آوازه اش تا خانواده عروس خاله (ها) رفته. رياضي: كلاس المپياد شو دوست دارم. خودشم دوست دارم اگه وقت حلش مناسب باشه! معلماش بدك نبودن. ذهنو قوي مي كنه. خيلي از كسايي كه تو اين رشته تحصيل مي كنن شعور تجربي ندارن! مثالشم زياده ولي نزديك تريناش: برادر گرامي، پدر جان و ...دختر خاله !!! آهنگ: از نوع رپش متنفرم. خيلي از شنيدنش لذت مي برم. مخصوصا بي كلام. آهنگاي كارن همايونفر، انتظامي، دكتر افشين( همون يدالهي) و علي رضا قرباني رو دوس دارم. خيلي. از نبودش كلافه مي شم! فمينيسم: دكتر مهدوي بهترين توضيح رو داد. افراطي هاشون مشكل دارن! استخر: لذتي فوق العاده. عاشقشم. اگه ولم كنن صبح تا شب تو آبم! نمي تونم راجع بهش توضيح بدم!!!! آبگوشت: باز مال خانوم جان خيلي خوشمزه اس. كانون گرم خانواده!!! شكار لحظه هاي عموم! جومونگ: سر كاري. لوس. مونا علي عسگري (يكي از بچه هاي كلاس).به قول يكي از اقوام: گ.ز.و.ن.گ! زندگي: عشق- نفرت ، قهر- آشتي ، سهل – سخت ، محبت و كلي چيزاي ديگه! دلم مي خواد زود تر تموم شه! روزنامه: كاري به كارش ندارم. كتاب: يار مهربان! دوست. چيزي كه به خاطرش كلي مسخرم مي كنن و با علاقه بيشتر پيشش مي رم! كودكي: معصوميت. خامي ، محبت ، هر چه آدما بزرگتر مي شن بيشتر بايد تلاش كنن تا صفات بچگيشونو بدست بيارن. عشق زندگي من. هدف زندگي من! دروغ: اين روزا خيلي راحت استفاده مي شه. دانشگاه: آينده. ابهام. شايد از صدقه سر دوستان بهش نرسيم! فوتبال: عابدزاده( جيگر من بيده!) دردسر. خارجيش بهتره. گربه: يه موجود پشمالو دوست داشتني كه هيچ وقت نذاشتن بهش دست بزنم! شب : معرفت. نزديكي. فكر براي رسيدن. خواب اصلا توش پيدا نميشه! وبلاگ: سركاري. وسيله سرگرمي. جايي براي ارتباط با ديگران. بدك نيس! اينترنت: به درد تحقيق خيلي مي خوره. راه ارتباطي با عمو! عشق:.....(محرمانه – سري) ايرانسل: وسيله چاپيدن سال 88: از اولش شروع كردم به تغيير. هنوز اين سير ادامه داره. اميدوارم به جاهاي خوب ختم شه! تقلب: هيچ وقت نكردم. حورا زاغري!!! رئيس دولت دهم! قزوين : سنگ پاش زياده! پرواز : دوست دارم . و يه سري چيزايي كه خصوصيه! ازدواج: خوبه اگه خوبش گيرت بياد. هم دردسر. هم آرامش. بستگي به فرد مقابل داره . تحصيل : دوسش دارم. نمي خوام تموم شه. راه رشد. پيتزا: ناپوليش خيلي خوشمزه اس. هم چنين گاد فادرش!!! :دي كلم پلو: دوست مامان. يه بار بيشتر نخوردم اونم مزه اش يادم نيست. شب قدر: راه وصل. آبروريزي پيش امام زمان. كاش تموم نمي شد!!! مدرسه : خوبه. خوش مي گذره. بهت ياد مي ده با كي چي كار كني! اين پست: شما بگين! به امید ظهور!
حذف شد...!
قسم به بوسه ی آخر، قسم به تیر خلاص قسم به آتش پنهان به زیر خاکستر قسم به مشت برادر، قسم به خشم رفیق قسم به بال پرستو به عطر فروردین که خونبهای تو خون سیاه جلاد است که خونبهای تو اتمام این زمستان است
به قول هدي، 5 روز
خوش بختي و براي من 6 روز خوش بختي. هيچ وقت فكر نمي كردم خوش بختي انقدر نزديك
باشه. تو بناب با بچه هاي انجمن فيزيك، با بچه هاي خرد تو ساختمون روبرويي، با
سوماي مدرسه با فاطمه احمدي كه پديده ي
پخش انشتين رو به همه ثابت كرد و تونس ركورد پخش ويروس و باكتري رو بشكنه با مريض
كردن 11 روشنگري و 3 -4 خردي!!! قبل از سفر نمي دونين چقدرخوش حال بودم كه از
تهران و هر چي تو تهرانه دور مي شم. نياز به يه استراحت درست حسابي داشتم. ولي
باور كنين تو تخيلم نمي گنجيد كه اين قدر خوش بگذره. هر چي به آخر سفر نزديك تر مي
شديم بيشتر نگران مي شدم نكنه قراره يه اتفاق خيلي بد بيفته و اينا همه آرامش قبل
از طوفانه. وقتي رسيديم تهران اصلا نمي تونستم ساكت بشينم و دائم داشتم قربون
"عمو" مي رفتمو قاطي كرده بودم كه فيزيكو بيشتر دوست دارم يا زيستو!!!
(ولي بگم من هنوزم زيستو بيشتر دوست دارم. سوتفاهم نشه) محمدم با تعجب به من نگا
مي كردو به مامان مي گفت اين خل رفت خل تر بر گشت اين چرا اين جوري شده؟! نمي تونين تصور
كنين چقدر دور بودن از تهران هر چي تو تهران بود برام لذت بخش بود. روز آخر كه
اختتاميه تمام شد و آخرين اسلايد هم نمايش داده شد، "تا همايش بعدي..."
دلم گرفت. نزديك بود جلو بقيه گريه ام بگيره . فكر اين كه از بچه ها و عمو بقيه
جدا شم ناراحتم مي كرد. اگه وبلاگ مريمو خونده باشين تو آخرين پاراگراف به حال زار
من اشاره كرده. يه چيز مي گم سو استفاده نكنين. شب شنبه قبل از نماز صبح خواب عمو
رو ديدم. نمي دونين چقدر لذت بخش بود. بگذريم از اين كه چقدر از جانب دوستان مورد
تمسخر قرار گرفتم ولي واقعا رو هوا بودم! غذاها و محل
اسكانمون مزخرف بود. اما با خوبي هايي كه اونجا داشت حاضر سه ماه ديگه هم اونجا
بودم و طعم خوش بختي رو جرعه جرعه مي چشيدم! مطمئنم هيچ كدوم از شما خوش بختي رو
اون جور كه ما تجربه كرديم احساس نكردين. اون قدر خوش بخت بوديم كه هيچ چيزي باعث
ناراحت شدن ما نمي شد. وقتي به تهران
نزديك مي شديم ، هواي مسموم شهرمون داشت كم كم تاثير خودشو رو ما مي گذاشت. اضطراب
، نگراني ، بي حوصلگي، خستگي و مهم تر از همه اين كه نخواي با ديگران ارتباط داشته
باشي. وقتي اومدم خونه باز هواي اونجا رو داشتم. بازم خوش حال بودم. يادم رفته بود
تو خونه چقدر مشكل دارم. يادم رفته بود كِي بايد چي كار كنم. حتي يادم رفته بود
اعضاي خونه اگه بخوان عصباني شن چه جوري مي شن. من خوش بخت بودم. و اگه بهم مي
گفتن زمان زندگيت تموم شده حاضر بودم بميرم و ديگه ناراحت نبودم از اين كه از اين
دنيا نهايت استفاده رو نكردم. خيلي نگران اين
بودم كه قرار چه اتفاقي بيفته چون من تو اين سال هاي زندگيم ياد گرفته بودم در يك
بازه ي زماني نمي شه فقط لذت داشته باشي و سختي نكشي! اما خدا بهم نشون داد كه من
هيچي نمي دونم. و خوش حالم كه اينو فهميدم. من سرشار از انرژيم و اميدوارم هم
گروهي هاي محترم ضد حال نزنن و اجازه بدن براي بردن "روزبه" تلاش
خودمونو بكنيم. انشاء الله كه سال ديگه روزبه رو از دست عمو بگيرم!
توكلت علي الله
به اميد ظهور اگه كسي خواست از خاطراتم تو اين سفر با خبرشه به ادامه
مطلب مراجعه كنه!
|
About![]()
من مسلمانم. Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
بي پرده بگويم...!
زيباترين سخن از كيست؟ |